اي باران
من عشق را به نام تو آغاز كردم
ببار بر من
ببار بر دل خسته من
ببار تا بشويد هر چه در من هست
تا شايد سر آغازي باشد
اما نه
من به اين دنج خاموش دلبستم
نگاهت را نمی خواهم
تنها صدایی باش
باران وقتی بارید، پاییز قدم های پایانی تابستان را بدرقه کرد و در بازگشت، من بودم که به پیشباز طراوت باران رفتم. دانه دانه از تازگی اش سیراب شدم و از وجود تازه ای دگر که از خود من بود، خداوند را شاکر شدم. حقیقت جاودانه من پا به عرصه زندگی من گذاشت و من هم در زندگی اش چو نم نم باران قدم نهادم. گرچه باران طراوتی دگر است، اما سعی من در این است که آن طراوت را بیاموزم و خود شوم بارانی دیگر، آبیِ دیگر.
با سپاس زیاد از دوستمsababoy
هر صبح خورشید است که به طلوع من درود می گوید . من هستم و جاده ای که هر لحظه آن برایم مشقی تکراری است .
و آوای قلبی که گاهی بی تاب است و گاهی به لبخندی محزون از یاد ت می خندد و حقیقت تو که لبخند را از لبانم می رباید
نقش زدم با قلم روحم ماندگارتر از حک شدن
يادش ؟؟؟ ثانيه ها را به حركت مي كشند و افسوس دل من ، مي خواهد كه اين زمان طور ديگر حركت كند .
لحظه هايم بوي تاريكي تنهايي را مي دهد حتي مرگ براي نجاتم از آن مي ترسد .

افسانه ای است که می گوید هر کس پروانه آبی را یکبار ببیند می تواند راز جهان را در او ببیند و ارزویش براورده می شود
برای یافتن پروانه آبی باید ابتدا ماده آن را یافت که بالهایش به رنگ قهوه ایی است

ادامه مطلب
امروز بيماري كه چند بار براي درمان پيشم اومده بود دوباره به ديدارم اومد ، چه هراسان بود از ادامه درمان اما باز از اونچه كشيدم مي خواست بدونه.
راست مي گفت دوستم استادهاي كه طرح اندام انسان رو مي كشند همه رو برهنه مي بيينن به اين طور ديدن عادت كردن
اون مي خواست چهره منو بكشه با يك رنگ بنفش ملايم در صورتم جالب به نظر مي رسه اما مشكل اين ايده در اين جاست كه هر كدام از ما مفهموي از اين رنگ داريم كه به اندازه فاصله بين من و توست
هیچ بازی نیست که بخواهد پایان یابد
هیچ خاطره ای از من در یادت نیست که بخواهد تو را بی تاب کند که ساعتها به سکوت خاموشت گوش دهی
به یاد می اورم زمانی در تو درخشیدم تا راهت را بیابی و تو در دستان من آزاد پرواز می کردی وقتی برایت از جادوی بوسه می خواندم
ای کاش تنها یک صدا نبودم که گمان نکنی که من تنها تنها فرشته نگهبانت هستم
گاهی کاری رو به راحتی انجام می دهیم
اما
زمانی دیگر حاضر نیستیم مثل آن را تکرار کنیم
من در واقع سه نفر هستم ... البته بستگي به كساني دارد كه به جستجوي من مي آيند.
دختركي ساده كه مردان را با ديده تحسين مي نگرد و وانمود مي كند كه تحت تاثير ماجرهاي ناشي از قدرت و افتخار قرار گرفته .
زني مهاجم كه به افرادي هجوم مي برد كه احساس نا امني مي كنند . با اين واكنش و با تسلط بر وضعيت ، موجب آرامش آنان مي شود . در واقع اين زن معتقد است كه آنها بايد بابت چيزي نگران باشند.
و سرانجام مادری مهربان كه وظيفه مراقبت از كساني را بر عهده دارد كه نياز به اندرز دارند او به ماجراهايي گوش مي دهد كه بايد هر چه زودتر آنها را به فراموشي بسپارد ...
خوب حالا كدام را مي خواهي بشناسي
کتاب یازده دقیقه پائو لو کئلیو در محل کارم با اشتیاق برای درک همه انچه ماریا می گوید
نیستی که ببینی ،
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست .
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست .
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است .
تمام گنجشکان ،
که در نبودن تو ،
مرا به باد ملامت گرفته اند ،
تو را به نام صدا می کنند !
نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست ،
طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من .
تو نیستی که ببینی چگونه می گردد ،
نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من .
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید ،
به روی لوح سپهر ،
تو را چنان که دلم خواسته ست ، ساخته ام .
چه نیمه شب ها ، وقتی که ابر بازیگر ،
هزار چهره ، به هر لحظه می کند تصویر ،
به چشم همزدنی ،
میان آن همه صورت تو را شناخته ام .
به خواب می ماند ،
تنها به خواب می ماند ،
چراغ ، آینه ، دیوار ، بی تو غمگینند .
تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار ،
به مهربانی یک دوست از تو می گویم .
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار ،
جواب می شنوم .
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو ،
به روی هر چه درین خانه است ،
غبار سربی اندوه بال گسترده ست .
تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من ،
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده ست !
غروب های غریب ،
در این رواق نیاز ،
پرنده ساکت و غمگین ،
ستاره بیمار است .
دو چشم خسته من ،
در این امید عبث ،
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است ...
تو نیستی که ببینی !
من یک اتاق خالی کتاب فریودن مشیری
لعنت به لبخندي كه به اجبار بر لبانم نقش مي بندد ، دلم آشوبي دارد بسيار
هيچ صدايي التيام آن را ندارد مرحم قلبم قطره قطره آب شد رفت فنا
در شب بارانی بود
تو آمدی و سر آغاز تولدمان را در خاک دلمان کاشتی
...
از آن شادی
به اندازه جاده بینمان می گذرد
و این خاک ترک خورده
تشنه تر شدن است
و من هنوز در کنار تک گلی که برایم کاشتی نشسته ام
من تا نگفته ام را به گوشت نگویم
زبان آتشینم خود خواهد گداخت
همانگاه که بودم سودایی چون تویی بر سر
ز محبوبم ندا آمدو جانم جانان پسندید
مشق نامت کی توانم من کنم
حلقه گسیوی تو چون بر دستم رسید جانم رود
این رو همون شب برات نوشتم اون شب رو یادت می یاد؟
چرخیدم و رسیدم بدینجا
کز میان هزاران فریفته دل دست به چراغ
در سفر بودم پی گشتن نور
که صدایی به مانند نوایم برایم خواند
من چه می خواستم از این دل رنجورم
که نیازش به دلداری بود که بماند با او
امروز را به یاد خواهم داشت
.
شاید تو هیچ وقت به یاد نیاوری![]()
.jpg)



